چهار ماهگیت مبارک شازده
چهار ماهه که زیباترین فرشته بهشتی اومده توی کلبه عشق ما...چهار ماهه که از همیشه عاشقترم ....
چهار ماهه که زیباترین لحظه ها و ثانیه های زندگیم رو سپری میکنم...چهار ماهه که تو با همه کوچکی ات بزرگترین شادی رو به قلب من و بابایی هدیه کردی...
چهار ماهه که ...............
واقعا دیگه نمیدونم چی بنویسم
محمد طه عزیزم باورم نمیشه که اینقدر زود گذشت.دیروز داشتم عکسهای روزای اولت رو نگاه میکردم یهو یه عالمه دلم گرفت که دیگه توی اون اندازه و سایز نمیبینمت و تو همینطور داری بزرگ و بزرگتر میشی...
نمیدونم از بزرگ شدنت باید احساس شادی کنم یا افسوس بخورم ؟؟؟؟
عزیز مامان روز به روز داری شیرین تر میشی و یه کارایی میکنی که دلم میخواد درسته قورتت بدم...
وای پسر عزیزم نمیدونی چه حس شیرینیه وقتی میبینم دیگه کامل من و بابایی رو میشناسی و اگه ازت دور باشیم همش دنبالمون میگردی و همین که ما رو میبینی یه لبخند میزنی و یه صدای بامزه از خودت در میاری ....
آخ که دلم کباب میشه وقتی فکرش رو میکنم که 2 ماه دیگه باید تنهات بذارم و برم سر کار.آخه چطوری 7 ساعت ازت دور باشم حبه نبات مامانی؟؟؟؟
کارهای جدیدی یاد گرفتی مثلاً غلت می زنی، اسباب بازی هاتو توی دستت نگه می داری واسه من و بابایی آواز می خونی و کلی هم می خندی توی تخت خودت میتونی نیم ساعتی تنها بمونی تا منم به کارام برسم.
اینقدر خوشگل چشمای نازت رو به چشمام میدوزی که دلم میخواد زمان متوقف بشه و همیشه همینطوری بهم زل بزنی
واکسن چهار ماهگیت رو یازدهم آبان زدیم و چقدر این دفعه اذیت شدی و گریه کردی این دو روز صدای خنده هات رو نشنیدم چقدر دلم می خواست این دو روز بگذره شب اول که جای واکسن سه گانه درد می کرد و علاوه برتب درد پات هم بود چقدر مطلوم گریه می کردی و چقدر این لحظات برای من و بابایی سخت بود خدا کنه همیشه حالت خوب باشه.
این بار چون مصادف شد با عید غدیر و ما شمال خونه عزیز جون بودیم واکسنت رو هم تو مرکز بهداشت آمل زدیم وقتی واکسن رو ساعت 11 صبح زدن گریه کردی اونم با صدای بلند .بعد هم که اومدیم خونه از ساعت دو و نیم تب و پادردت شروع شد و خدا رو شکر بابایی زود اومد و گرنه نمی دونستم تنهایی چکار کنم دستات تو دستم بود و دیگه شیطونی نمی کردی هر چهار ساعت یه بار باید 15 قطره بهت شربت استامینوفن می دادم الهی قربون اون چشای نازت برم که از درد اشک توشون بود بعد یاد گرفتی کمتر پات رو تکون بدی تا کمتر درد بکشی تمام شب بیقرار بودی و من و بابایی کنارت و مدام کیسه آب گرم می ذاشتیم روی پاهات حسابی بدنت داغ بود و نااروم بودی چه شب سختی بود خدا رو شکر تموم شد فرداش هم تب داشتی اما دیگه پات درد نمی کرد.
از شنبه که عید غدیر بود خدا رو شکر حالت خوب بود خدا کنه دیگه هیچ وقت مریض و بی حال نبینمت نمی دونی چه سخته دیدن ناراحتی تو
اینم عکس چهار ماهگیت


چهار ماهگیت مبارک شازده
